|
سلام ریحانه جان بزودی با وبلاگ جدیدی به روز می شوم !! با این عنوان " سلام ریحانه جان" برای تمام نامه های تقدیمی به ریحانه ... "سلام ریحانه جان کداممان جام ... را زودتر خواهیم نوشید؟ من مخالف سرسخت فیلتر و سانسورم..من مخالف سرسخت تحصیل زنان ام من مخالف سر سخت فهم و شعورم ... من مخالف سر سخت ادراک و استفهامم. من مخالف رنجهای درونی ام ، من مخالف تبعیض ام ، من مخالف دیکتاتوری ام، همه اینها را که کنار هم بچینی تازه جامعه آرمانی من شکل خواهد گرفت تعادلی که ... نه حداقل تعادلی که شاید... شاید فرزندان من ....شاید فرزندان فرزندان من آن را تجربه کنند می دانی ریحان نفهمی از کج فهمی بهتر است نفهمی بهتر از فهمیدن است اگر فهم بن بست واژه باشد بن بست عمل بن بست!"
لحظه ها وسیع نیستند که ترا دوباره بیابم که تر ا دوباره صدا کنم لحظه ها عمیق نیستند که دوباره به اولین واژه های عاشقانه با تو برگردم به اولین سرود عاشقانه - که برای عشق سرودیم گوش بسپارم صادقانه بگویم از لحظه ها جز تکرار کابوسها و زخمها چیزی نمانده است یادم نبود لذت را با تو بودن را عشق را ... باید به تعداد روز های عمر ضرب میکردیم
.... یاد آر زشمع مرده یاد آر ..........
تو به عمر ِ رفته ی من مانی ه.ا
?who can undrestand me .I just want to live the same as all ?Is it impossible ...so ??why I can not have thise simple
کویر تشنه باران است تشنه خوبی به من محبت کن! که ابر رحمت اگر در کویر می بارید به جای خار بیابان بنفشه می روئید و بوی پونه وحشی به دشت بر می خاست چرا هراس چرا اشک بیا که من بی تو درخت خشک کویرم که برگ و بارم نیست امید بارش باران نو بهارم نیست " حمید مصدق"
وقتی که دستهای تو ای آفتاب مهر تا شانه های یخ زده ام پر نمی کشد دیگر چه فرق می کند آیا کدام دست تقویم عمر پوچ مرا پاره می کند؟ . . . . چقدر دلم می خواست بیشتر بنویسم اما .... نمیشه هر کاری می کنم نمیشه... . . اگر مشکلی پیش نیاد .....احتمالا... شاید .... ممکنه .... ازدواج کنم خبر داغی نبود اما ... من که یک هفته است تب دارم
دستاتم سر شده است گویی در سرمای برف و یخ بندان بدن دستکش در خیابانی دراز و تاریک راه می روم ولی نمی دانم چرا حسابی عرق کرده ام !! ذهنم تنبل شده است و راه به جایی نمی برد غمی مبهم در نگاهم نشسته است... کی می شود که لحظه های کابوس وار زندگیم تمام شود... وسط یه ضربدرم توی چهار راهی که از چهار طرف بن بسته ..........
مرگ را دیده ام من
در دیداری غمناک من مرگ را بدست سوده ام من مرگ را زیسته ام با آوازی غمناک و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده آه بگذاریدم بگذاریدم اگر مرگ همان لحظه آشناست که ساعت سرخ از تپش باز می ماند و شمعی که به رهگذار باد میان بودن و نبودن درنگی نمی کند خوشا آن دم که زن وار با شادترین نیاز تن ام به آغوشش کشم تا قلب به کاهلی از کار باز ماند و نگاه چشم به خالی های جاودانه بر دوخته و تن عاطل دردا دردا که مرگ نه مردن شمع و نه بازماندن ساعت است نه استراحت آغوش زنی که در رجعت جاودانه بازش یابی نه لیموی پر آبی که میمکی تا آنچه به دور افکندنی است تفاله ای بیش نباشد تجربه ایست غم انگیز به سالها و به سالها و به سالها وقتی که گرداگرد تو را مردگانی زیبا فراگرفته اند یا محتضرانی آشنا که تو را بدیشان بسته اند با زنجیرهای رسمی شناسنامه ها و اوراق هویت و کاغذهایی که از بسیاری تمبر ها و مهرها و مرکبی که به خوردشان رفته است سنگین شده اند آری مرگ انتظاری خوف انگیز است انتظاری که بی رحمانه به طول می انجامد مسخی است دردناک که مسیح را شمشیر به کف می گذارد در کوچه های شایعه تا به دفاع از عصمت مادر خویش برخیزد و بودا را با فریادهای شوق و شور و هلهله ها تا به لباس مقدس سربازی درآید یا دیوژن را با یقه ای شکسته و کفشی برقی تا مجلس را به قدوم خویش مزین کنند در ضیافت شام اسکندر من مرگ را زیسته ام با آوازی غمناک غمناک و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده " شاملو " از مجموعه درخت خنجر خاطره - شبانه ۹
خورشید ناتمام شکفتن پیچیده در کلاف نگفتن هاست ما با خزان گذشتیم اما در ما بهار سبز زندانی حصار نهفتن هاست پرچین باغ بودن از استخوان ماست در باغ هیچ نیست باغی که گفته اند همین جسم و جان ماست خورشید نارسیم که تنهایی هفتاد لایه ابر بر ما کشیده است ما با خزان گذشتیم اما در ما بهار نیم رسی آرمیده است
هنوز عطر زمین نم ناک و خاک باران خورده یاد و خاطره تو را برایم زنده می کند . هنوز از لابلای تنوع هزار گونه aftershave ها به دنبال آشنا می گردم. هنوز پیرایش آشنای چهره ای مرا به یاد خاطره های قدیم می اندازد... اما از پس این هنوزهای کشدار که تا مرز تصور همیشه پیش می روند، گه گاه دستهای نوازشگری از ماشین زمان بیرون می آید و مرا از کابوسهای هولناک هنوز و همیشه به درک لذت حال و رویای آینده می برد...لحظاتی که انگار می کنم ریشه هام از زمین تازه ای آب می خورند ، زلال و گوارا و غنی .... گویی آوندهای درخت اندیشه ام آهسته آهسته از زمستانی تلخ و سرد عبور می کنند، هر چند در مسیر این گذر سخت سرشاخه هام از طوفان سهمگینی شکسته انت ....اما از خودم می پرسم آیا دوباره جان خواهند گرفت ؟؟ آنچه اتفاق افتاده است رویشی دوباره است در بستری نو اما بی ثمر بی میوه بی برگ ... آری کسی آمده است اما! آمده است از دورها از سرزمین رنگ ها و نورها اما! مخاطب" تو" های من عوض شده اند اما همراه با ماشین زمان .. در سفری بدون محاسبات زمینی ... آسمانی! باید در فضای n بعدی سیر کنی تا بفهمی چه می کشم . سمت و سوی بردارهایی که نمودار ذهنم را از این سو به آن سو می کشند آنقدر مختلف الجهتند که نمی توانم برآیندشان را محاسبه کنم هندسه سخت هذلولی ها و توپولوژی n ضلعی ها کنار مسئله ای که تو طرح کرده ای قد خمیده اند.. می بینی چه پریشان می نویسم؟! بگذار صادقانه اعتراف کنم که پس از مدتها قلم بدست گرفته ام و قصد ندارم مثل کارت پستالهای نقش خانه هنری ، هنر نمایی کنم ..نه اصلاً.! تنها عبور مکرر افکار و جملات و نبض بی توقف واژه های پریشان ذهنم را می شمارم.. انبوه تار تخیلات تازه ام را گیس می کنم می دانم سرانجام ماشین سفید رنگ" 71 ب" برای سوار کردن مسافر همیشگی اش خواهد ایستاد و مرا هرچند با کوله باری از خاطره های شیرین اما در حقیقت تلخ ایستگاه سی سالگی پیاده خواهد کرد .. _طرح تهران تنها برای توجیه تنهایی نیست _ باید برای درک واقعیت و پذیرش حقیقت از گود اتفاقات تلخ و شیرین بیرون بروم. تحمل طعم تلخ قهوه صرفاً برای این است که از یاد نبرم این جا دنیاست .. سرانجام همه شادی هاش اگر غصه نباشد زهر تکرار و خستگی است . مزاح تعبیر خواب تمساح را در کتاب ِ " تعبیر خواب" کتابفروشی یادت هست؟؟ گفتی تنها دو روز زنده خواهی ماند! نه ؟! زندگی دو روز بیشتر نیست ، به اندازه یک خواب شیرین کوتاه و یک کابوس شبانه بلند "الیوم ُ یومان . یومٌ لَک و یوم ٌ علیک" و کیست که انکار کند این روزها " یوم ٌ لک " روزگار من است. لحظه هایی که به باور زنده بودن می رسم و صدای نفس هام را می شنوم یادمان باشد مدینه فاضله ای در کار نیست ، شهر آرمانی خاطره های تو هم ناشی از زیبایی دنیای اطراف تو نیست . این بصیرت زیبای توست که به توصیف خارق العاده و بدیع مناظر و صحنه های تکراری نشسته است . همه چیز از زاویه چشمهای سیاه و گیرای تو دیدنیست. از ماورائ خطوط درهم و اصیل ابروانت ، از پشت جنگل انبوه گیسوانت و فراتر از مرز اندیشه ات به " کاش " ها نمی رسم.. مدتهاست حتی رویا را محکوم می کنم . بگذار و برو این جمله را بارها نوشتم و خط زدم ، نوشتم و خط زدم ، نوشتم و خط زدم از وقتی آمده ای لحظه های خستگی و اضطراب و اندوه من با هاله ای از شادی ِ تصور لبخندهای تو رنگ خورده است و برعکس از وقتی که من آمده ام احساس می کنم خنده هایت کمرنگ تر شده اند . پرده نازکی از غم در ته ِ چهره معصومت رسوخ کرده است ... این حداقل تاثیر دوستی است ... پس ... بگذار و برو من اگر آبم به عادت مرداب خو کرده ام و تو زنده رودی سرشاری من شوراشک و تو قطره باران من اگر گیاه باشم لاله واژگونم و تو درخت بادام پرشکوفه من اگر خاک باشم شوره زارم و تو خاک حاصلخیز سرزمینهای شمال می دانی و می دانم که تمام معنی زندگی در نشاط است. آنچه خداوند از هر آنچه اتفاق زمینی گرفته است می بینی؟! هدیه ای آسمانی در دامن توست من التماس شوره زارم..... تو نبار من سنگینی و زحمت حضور پیچکم..... تو حمایت نکن.... تو مگذار من یک گناه ساده ام ........تو مخواه من دیواری شکسته ام.......تو تکیه نکن من بستر مساعد رویش هرزه گیاهم مگذار به آنچه نیست پناه بیاورم.....مخواه به آنچه نمی توانم داشته باشم وابسته شوم .....مگذار به آنچه نمی توانم باشم دل ببندم این منم طبل بلند آوازه منطق و فلسفه و عقل می بینی؟ درونم تهی است هر چه هست احساس مطلق است ویرانه ای که بنایی بر آن ساخته نخواهد شد
به چیزهای قشنگی که نیست! فکر بکن کنار کوچکی من بایست!... فکر بکن ↓ به روز ِ منتظری توی دست «آینده» به باز کردن ِ یک نامه ی پر از خنده به چندتا لِگوی زرد و خانه سازیها به هی قدم خوردن، توی شهربازیها به فیلم دیدن ِ در صحنه ی هم آغوشی به اینکه صبح، کنارم لباس می پوشی به یک تنفس کشدااااار در اتاقی که... به حرفهای نگفته از اتفاقی که... به راهت افتادم، از بلندی شبهام مدام دل دل ِ یک بوسه گوشه ی لبهام رسیده ایم به هم توی خواب میدان ها «گذشته»ایم کنار هم از خیابان ها دو صندلی بغل هم! میان یک اتوبوس دو دست قفل شده در شمارش معکوس به چشم های پُف ِ صبح زود فکر بکن به چیزهای قشنگی که بود! فکر بکن به چیزبرگر خوشمزّه ی «امام حسین» به حرف اوّل یک ارتباط یعنی: «ع» به بوی من که به پیراهن تو می چسبید به گفتن ِ حرفی، بعد سال ها تردید به چادرم که سه سال است رفته ای زیرش به شهر خسته ی من با هوای دلگیرش نشسته منتظرم ایستگاه راه آهن چه زود پُر شده از غصّه کوله پشتی ِ من دوباره یخ زدن ِ زندگیم در «اکنون» که دستهای من از جیبت آمده بیرون دلم هوای تو را کرده در شب کشدااار و گریه می کنم آهسته روی تخت قطار قیافه ای معمولی گرفتن از سَر ِ درد (سردرد) یواشکی بازی با سه تا مکعّب زرد... برای ماندن لبخندهات در یادم به صحنه های قدیم ِ کنارت افتادم به عشق/ می کشیام با نفس درون خودت نشسته ام وسط نامه ای ته ِ کمدت به بغض ِِ جا مانده بین چیزبرگرها شبانه دررفتن، از میان شاعرها به روز اوّلمان پشت یک دَر ِ بسته به گریه های من و مرد ِ ازهمه خسته به دست سِر شده ی روی دست فکر بکن به چیزهای قشنگی که هست! فکر بکن
چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده...
برای اینکه مدادم را دست بگیرم و از هر کجا و هر چیزی بنویسم اراجیف و چرند و پرندش مهم نیست با قاعده یا بی قاعده اش هم مهم نیست اصلاْ دوست تر دارم که قر و قاطی بنویسم مهم این است که دلم تنگ است " دلم من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره اما خیلی تنگ میشه گاهی می ترسم بمیره " گاهی دلم برای بغض کردن تنگ می شود!! برای گریه کردن بی بهانه برای خالی کردن شانه ای که بی دلیل قانع کننده ای سنگین است و سنگین تر می شود!! برای دست در دست کسی نهادن برای مهر ورزیدن برای فرض عدالت برای فرض دوستی دلم تنگ لحظه هایی است که بی دروغ عاشق باشم و بی کلک بهانه بگیرم ! دلم تنگ ثانیه هایی است که تمام مفروضات را از کتابها هم بر دارم تا کسی جرات نکند ازین به بعد بگوید فرض کن .. همه چیز را در ژانر رئال می خواهم بی آنکه حذفی و سانسوری و محافظه کاری در میان باشد.. تمام نوشته هایم فرض شد و دلم عجیب تنگ نوشته ایست که فرض نداشته باشد..
نمی پرسم می دانم که سالهاست نمی دانم هایم قد کشیده اند من دیده نمی شوم گاهی برا ی خوشنودی خودم - شاید هم برای خوشنودی تو فریاد می زنم " دوستت دارم " از پشت این ضخامت کپک زده حتی اگر صدای مرا تو بشنوی میدانی من باز هم از نمیدانم های همیشه گی ام حرف می زنم بر گرفته از : "من تنها تر از تو نیستم "
خوابهاي طلايي
|
About![]()
Archivesمهر 1388مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 Links
چشم انداز ايران |